محمد بن حسين البيهقي
680
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و امير ديگر روز بار داد و پس از بار خلوتى كرد با وزير و اعيان دولت و گفت : بتن خويش تاختن خواهم كرد سوى ناتل . وزير گفت : « گرگانيان را اين خطر 1 نبايد نهاد كه خداوند بدم ايشان رود ، كه اينجا به حمد اللّه سالاران با نام هستند » و اعيان گفتند : پس ما بچه كار آييم كه خداوند را بتن عزيز خويش اين رنج بايد كشيد ؟ امير گفت : « روى چنين مىدارد 2 . خواجه اينجا بباشد با بنه و انديشه مىكند ، و بونصر مشكان با وى تا جواب نامهها نويسد . و حاجب هم مقام كند تا احتياطى كه واجب كند در هر بابى بجاى مىآرد . و فوجى غلام ، قوى 3 ، مقدار هزار و پانصد با ما بيايد و سوارى هشت هزار ، تفاريق 4 ، گزيدهتر ؛ و ده پيل و آلت قلعت گشادن و اشترى پانصد زرّادخانه 5 . مىبازگرديد و به نيم ترگ 6 بنشينيد و اين همه كارها راست كنيد كه من فردا شب بخواهم رفت به همه حالها 7 . و عراقى دبير با ما آيد ، و نديمان و ديگران جمله بر جاى باشند . » حاضران بازگشتند و هر چه فرموده بود بكردند . و امير نيمشب شده 8 از شب يكشنبه هشتم جمادى الاولى برنشست و بر مقدّمه برفت ، و كوس فروكوفتند و اين فوج غلامان سرايى برفتند . و بر اثر ايشان 9 ديگر لشكر فوجا بعد فوج 10 ساخته و بسيجيده 11 برفتند . و ديگر روز نماز پيشين به ناتل رسيدند و منزل ببريده ، يافتند گرگانيان را آنجا ثبات كرده و جنگ بسيجيده ، و ندانسته بودند كه سلطان بتن خويش آمده است و جنگى صعب ببود ، چنان كه بر اثر شرح دهم . روز سهشنبه چاشتگاه [ ياز ] ده روز گذشته از جمادى الاولى سه غلام سرايى رسيدند به بشارت فتح ، و انگشتوانهء 12 امير به نشان بياوردند كه از جنگ جاى 13 فرستاده بود ، چون فتح برآمد 14 ، كه امير ايشان را بتاخته بود 15 و دواسبه 16 بودند . انگشتوانه را بسالار غلامان سرايى حاجب بگتغدى دادند ، بستد و بوسه داد و برپاىخاست و زمين بوسه داد و فرمود تا دهل 17 و بوق 18 بزدند و آواز از لشكرگاه برخاست 19 و غلامان سرايى را بگردانيدند و اعيان كه حاضر بودند چون وزير و حاجب بو النّضر و ديگران حق نيكو گزاردند 20 ، و نماز ديگر را فرودآمدند و نامه نبشتند بامير بشكر اين فتح از وزير 21 و حاجب و قوم ، و صاحب ديوان رسالت